تبليغاتX
خانه امن
 

دلم تنگ است . هیچ چیز در زندگیم وجود ندارد که به تمامی داشته باشمش . ایمانم را نصفه نیمه دارم ، عشقم را نصفه نیمه دارم ، دوستانم و رفاقت هایم را نصفه نیمه دارم ، خانواده ام را نصفه نیمه دارم ، درسم را نصفه نیمه دارم ، تسلط به زبان انگلیسی ام را نصفه نیمه دارم ، مهارت های کامپیوتریم را نصفه نیمه دارم ، مهارت های امدادگریم را نصفه نیمه دارم ، ساز زدنم را نصفه نیمه دارم ، .............. ، همه ی داشته هایم را ، همه نداشته هایم را ، همه چیزم را سر و تهش نصفه نیمه دارم .

از این زندگی نصفه نیمه خسته ام . باید چیزی ، حداقل یک چیز را کمی بیشتر داشته باشم ، کمی بیشتر از این نصفه نیمه ؛ اینقدر که بتوانم از داشتنش مطمئن باشم . اینقدر که بدانم در زندگیم بالاخره یک چیزی را دارم .

همین !!!   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:54 PM  توسط ماهور  | 

 

لطفا از پست قبلی نتیجه نگیرید که یک مازوخیست بالفطره ام . فقط مقداری - البته مقدار بسیار بسیار بسیار ... زیادی - عصبانیت و خشونت قلمبه شده بود که داشت خفه ام می کرد و البته موفق نشد !!!

بعد از نوشتن پست قبلی رفتم نیم ساعتی در محوطه مجتمع دویدم ، ولی با رویت یک دسته سگ ولگرد محترم که خیال ورود به مجتمع را داشتند ، دمم را بر کولم گذاشتم و برگشتم خانه . بعد هم یک دوش سرد گرفتم که کمی آرامم کرد . صبح هم دوباره با دوش سرد دوپینگ کردم و شب هم منزل خواهرزاده و خواهر و صفاسیتی تا صبح . حالم خوب است حالا ، بهترم . ولی نه که خشم از تنم را و خواهش رهایی را از یاد برده باشم فقط آن بخش نفرت انگیزش را با دویدن و دوش سرد فعلا پرتاب کردم بیرون . همین . و این یک درمان موقتی ست .

 " در برابر خدا " از مجموعه " اسیر " ، فروغ فرخزاد

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

 

یک دم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه ی من بینی

این مایه ی گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون طپیده ، آه رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش

یا پایبند مهر و وفایش کن

 

تنها تو آگهی و تو می دانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من صفای نخستین را

 

آه ای خدا چگونه تو را گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

 

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

 

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:27 PM  توسط ماهور  | 

 

دلم می خواهد یک نفر اساسی بگیرد بزندم ؛ با مشت و لگد ، کمربند ، کابل ، هر چی ؛ با هر چی که بشود . فقط حسابی لت و پارم کند ، سیاه و کبود .

از دست خودم حسابی شاکیم . از دست تنم حسابی شاکیم .

دلم می خواهد اینقدر کتک بخورم که تنم لت و پار شود ، نابود شود ، از دست تن لعنتیم خلاص شوم ، رها شوم .

دلم می خواهد یکی را پیدا کنم همین الان که از دنیا حسابی کلافه شده باشد و بخواهد خودش را خالی کند و بعد با تمام خشونت ممکنه همه ی دق دلی اش را سر من خالی کند ؛ نابودم کند .

خلاصه اینکه هم من به خواسته ام برسم ، هم یکی از من داغان تر .

کیست که مرا یاری کند ؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:0 AM  توسط ماهور  | 

 

 

     Nothing ventured 

 Nothing gained or won

Without a hard fight

We would never reach the sun 

Without trying

کریس د برگ در " Leather on my shoes "  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 4:31 PM  توسط ماهور  | 

 

آری ، قوی و شجاع باش و ترس و واهمه را از خود دور کن و به یاد داشته باش که هر جا بروی من که خداوند ، خدای تو هستم ، با تو خواهم بود .                        

                                                                    کتاب مقدس ، یوشع ، ۱ : ۹

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 0:54 AM  توسط ماهور  |